آیا نبوغ لازم و کافی است؟

در یادداشت قبلی گفتیم که نبوغ یعنی توانایی و قابلیتی ویژه و خارق‌العاده در یک چیز، حالا ممکن است آن چیز دانش باشد، هنر باشد یا مدیریت و سیاست باشد.
و گفتیم که شخص وقتی نبوغ ذاتی خود را کشف کرد، ممکن است آن را به فعلیت برساند.
حالا دو پرسش پیش می‌آید. اول این که نبوغ لازمۀ موفقیت است؟ یعنی اگر نبوغ نداشتیم برویم و بمیریم؟ نه اصلاً چنین نیست. گیرم که پس از مدتی سر و کله زدن با استعداهایمان به این نتیجه رسیدیم که فقط یک نخبه هستیم یا حتی فقط یک انسان معمولی هستیم، حالا چه باید بکنیم؟ به نظر من چیزی که می‌تواند فقدان نبوغ را تا حدودی پر کند، تلاش و پشتکار است. آن داستان سکّاکی ادیب را شنیده‌اید که می‌گویند آن قدر کم‌استعداد بود که یک بار عبارت «عقیدۀ استاد این است که پوست سگ به درد دباغی می‌خورد» را این طور بیان کرد که «عقیدۀ سگ این است که پوست استاد به درد دباغی می‌خورد.» و به همین علت از درس اخراج شد. بعد او به کوهساری پناه برد و دید که قطرات آب که از یک سنگ بر سنگ دیگر می‌چکیده، سنگ پایینی را به مرور زمان سوراخ کرده است. او با خود گفت ذهن من از این سنگ که سخت‌تر نیست، و دانش از این آب که نرم‌تر نیست. پس آنقدر تلاش و کوشش کرد تا به یکی از ادبای زمان خود بدل شد. درست است که سکاکی هیچ‌گاه ارسطو و افلاطون یا ابن‌سینا و فارابی نشد، ولی بالاخره سکّاکی که شد و چند کتاب نوشت در علم بلاغت.
البته خیالتان را راحت کنم که برای یک استعداد صفر، حتی پشتکار هم چندان سودمند نیست، ولی هیچ‌کس سطح استعدادش صفر نیست. فقط باید یک مقدار راه‌های متفاوت و علوم و فنون مختلف را دنبال کند تا جوهر خود را کشف کند، همچنان که در یادداشت قبل گفتیم.
اما نبوغ کافی است؟ یعنی اگر این بود دیگر کارمان راه افتاده و به ارسطو و افلاطون بدل شده‌ایم؟ باز به نظر می‌رسد که همیشه این طور نیست، بلکه آن پشتکار و تلاش باید باشد. یک نابغه هم ممکن است عمرش را به بطالت بگذراند. نبوغ مثل موتور محرک یا منبع انرژی حرکت است، که البته در نابغه‌ها، به موتور جت شباهت دارد و در آدم‌های معمولی به موتور پراید و در آدم‌های بی‌استعداد به موتور بخار. ولی همین موتور هم به تنهایی پرواز نمی‌کند. باید به بدنۀ وسیلۀ نقلیه وصل شود، یکسره تغذیه شود و به درستی هم هدایت شود، وگرنه ساکنانش را به فنا خواهد داد. اتفاقاً‌ آدم نابغه چون موتور جت دارد، باید بیشتر مراقب باشد، چون این نبوغ ممکن است کنترل او را سخت کند. ممکن است کمی فرمان را کج گرفته باشی و به جای رسیدن به مقصد، به کوه بکوبی. آنچه در این میان خیلی مهم است، مراقبت و دقت است تا از این استعداد ویژه به خوبی استفاده شود و در عین حال تداوم و جدیت در کار.
خلاصه این که جدیت، پشتکار و تلاش، ممکن است یک آدم عادی را به یک نخبه نزدیک کند و یک نخبه را به یک نابغه. و برعکس، ممکن است یک نابغه همه استعدادش را هرز بدهد.

نبوغ

در یادداشت قبلی گفتیم که نبوغ یعنی توانایی و قابلیتی ویژه و خارق‌العاده در یک چیز، حالا ممکن است آن چیز دانش باشد، هنر باشد یا مدیریت و سیاست باشد.
و گفتیم که شخص وقتی نبوغ ذاتی خود را کشف کرد، ممکن است آن را به فعلیت برساند.
حالا دو پرسش پیش می‌آید. اول این که نبوغ لازمۀ موفقیت است؟ یعنی اگر نبوغ نداشتیم برویم و بمیریم؟ نه اصلاً چنین نیست. گیرم که پس از مدتی سر و کله زدن با استعداهایمان به این نتیجه رسیدیم که فقط یک نخبه هستیم یا حتی فقط یک انسان معمولی هستیم، حالا چه باید بکنیم؟ به نظر من چیزی که می‌تواند فقدان نبوغ را تا حدودی پر کند، تلاش و پشتکار است. آن داستان سکّاکی ادیب را شنیده‌اید که می‌گویند آن قدر کم‌استعداد بود که یک بار عبارت «عقیدۀ استاد این است که پوست سگ به درد دباغی می‌خورد» را این طور بیان کرد که «عقیدۀ سگ این است که پوست استاد به درد دباغی می‌خورد.» و به همین علت از درس اخراج شد. بعد او به کوهساری پناه برد و دید که قطرات آب که از یک سنگ بر سنگ دیگر می‌چکیده، سنگ پایینی را به مرور زمان سوراخ کرده است. او با خود گفت ذهن من از این سنگ که سخت‌تر نیست، و دانش از این آب که نرم‌تر نیست. پس آنقدر تلاش و کوشش کرد تا به یکی از ادبای زمان خود بدل شد. درست است که سکاکی هیچ‌گاه ارسطو و افلاطون یا ابن‌سینا و فارابی نشد، ولی بالاخره سکّاکی که شد و چند کتاب نوشت در علم بلاغت.
البته خیالتان را راحت کنم که برای یک استعداد صفر، حتی پشتکار هم چندان سودمند نیست، ولی هیچ‌کس سطح استعدادش صفر نیست. فقط باید یک مقدار راه‌های متفاوت و علوم و فنون مختلف را دنبال کند تا جوهر خود را کشف کند، همچنان که در یادداشت قبل گفتیم.
اما نبوغ کافی است؟ یعنی اگر این بود دیگر کارمان راه افتاده و به ارسطو و افلاطون بدل شده‌ایم؟ باز به نظر می‌رسد که همیشه این طور نیست، بلکه آن پشتکار و تلاش باید باشد. یک نابغه هم ممکن است عمرش را به بطالت بگذراند. نبوغ مثل موتور محرک یا منبع انرژی حرکت است، که البته در نابغه‌ها، به موتور جت شباهت دارد و در آدم‌های معمولی به موتور پراید و در آدم‌های بی‌استعداد به موتور بخار. ولی همین موتور هم به تنهایی پرواز نمی‌کند. باید به بدنۀ وسیلۀ نقلیه وصل شود، یکسره تغذیه شود و به درستی هم هدایت شود، وگرنه ساکنانش را به فنا خواهد داد. اتفاقاً‌ آدم نابغه چون موتور جت دارد، باید بیشتر مراقب باشد، چون این نبوغ ممکن است کنترل او را سخت کند. ممکن است کمی فرمان را کج گرفته باشی و به جای رسیدن به مقصد، به کوه بکوبی. آنچه در این میان خیلی مهم است، مراقبت و دقت است تا از این استعداد ویژه به خوبی استفاده شود و در عین حال تداوم و جدیت در کار.
خلاصه این که جدیت، پشتکار و تلاش، ممکن است یک آدم عادی را به یک نخبه نزدیک کند و یک نخبه را به یک نابغه. و برعکس، ممکن است یک نابغه همه استعدادش را هرز بدهد.

User Review
0 (0 votes)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اجرا شده توسط: همیار وردپرس